شاعر جوان

به محمود گفتم محمود بذار عکستو بگیرم بذارم اینستا جهانی شی! با لهجه شیرین جنوبی جواب داد همون ولاتمون بسه، میذاری مردم میبینن بعد میخوان.. نه نه دخیلت. منم همینو گرفتم محمودم اون بغله +

با پدر که این بغله کلی حرف زدیم من جمله در باب بچه های این زمونه و اون جریانی که سبب شد من و علیرضا تا ساعت ٤ صبح تو خیابونها موتور سواری کنیم و کنار دریا بنشینیم و حرف بزنیم خوابمان نبرد (اون شب کلا یکی از بچه های سپاه رو در حال گشت دیدیم بقیه همه بچه های خودمون بودن که رو مربیاشون رفتن) و اینکه کیا بیان چجوری بیان! جریان جانسوز مجید رو گفتم! پدر هم گفت "تربیت رو باید از دوران جنینی شروع کرد و تحت نظر داشت نه ول کرد به امان خدا پسر حاج محسن تو کویت تبعه آمریکاست وقتی یه مشکل کوچیک تو کویت پیش میاد زنگ میزنن میگن این بچه چطوره؟ مواظبش باشین! کی اینجا از بچه طلاق خبر داره؟ گاهی اوقات به سرم میزنه تمام کارها رو بذارم کنار بچسبم به این کار.. تا رسید به اینکه: ایده قرض الحسنه بدون ربای تو رو (یعنی منو) به یه اقتصاددان تو تهران گفتم دهنش وا موند از تعجب!" کف کردم! خدایا توفیق از تو دویدن از من!

مادربزرگ گفت تو هم غذا میخوری گفتم آره بیزحمت! گفت همه چیز هست فقط خودم نیستم! دست به پایش گرفت ای خدا ای خدا گویان بلند شد...شاعری بوده و خبر نداشتیم:)


منبع این نوشته : منبع
گفتم