علیرضا شماره ششم

خونه علیرضا خودش سوژه پست است! اما فی الجمله فشار آب این خونه به شدت زیاد است. به حدی که یکی از تفریحات ما این است که در حیاط می ایستیم و آب را روی بچه ها، ماشین ها ، پرنده ها، و هر شیئ متحرکی در هوا میریزیم. فلذا حمام خیلی چسبنده ای دارد! آدم احساس میکند زیر نیاگارا دارد دوش میگیرد! آن شب بعد از فوتبال در صف حمام در پنج دقیقه بودیم که علیرضا با پیرهن ورزشی ایستاده بود و جای چاقو قشنگ معلوم بود. حالا کاری ندارم که در آن لحظه هم باز شلنگ را برداشتم و خیسش کردم اما این جای چاقو داستان دارد که الان خیلی مایلم این داستان را بگویم یعنی اگر شما هم جای من بودید این را مینوشتید از بس همه چیز شده صفحه حوادث.. داستان این زخم را حتی زن علیرضا هم نمیداند داستان برمیگردد به زمانی که علیرضا حفظ را تمام کرده بوده و میخواسته برای آخرین بار از تهران به بوشهر بیاید و از پس اندازهایش پول هواپیما را جور میکند و آخر روز میرود دنبال بلیط! در یکی از دفترها خانمی بوده تک و تنها که میخواسته تعطیل کند! میگوید بلیط دارد و باید بیایید بالا این هم از دنیا بی خبر حواسش به اینکه دارد در مغازه را میبندد نبوده و میرود بالا! آنجا زلیخا در مقابل یوسف قالت هیت لک میگوید و یوسف ما داد و بیداد که میخواهد برود! وقتی میبیند داد فایده ندارد چاقویی که روی میز بوده را بر میدارد و دستش را زخم میکند و زلیخا هم که میبیند این دیوانه است ولش میکند برود!

بدجور این قضیه در ذهنم پژواک میکند! همیشه جلوی چشمم هست! این مجاهدت، این مردانگی، این ایمان، مال افسانه ها نیست مال زمان جنگ هم نیست لمسش میکنم. و شاید آن جوابی که خدا در پاسخ به اعتراض ملائک گفت همین باشد:

-بین این قاتل و مفسد، مرد هم هست! یوسف هم هست!


منبع این نوشته : منبع
میکند ,علیرضا ,داستان ,یوسف ,بوده