قربان

قربون اون ساقی عزیزی برم که وقتی بعد از دعا رفتیم داربست ها را بار کنیم برای هیئت و داشتیم شرشر در هوای خرماپزان عرق میریختیم! به زبان علیرضا انداخت که عرشیا را دنبال آب بفرستد! به دست عرشیا دو تا آب یخ داد! و از ذهن ما کلا همه چیز را پاک کرد و قلوپ قلوپ آب گوارا و حیات بخش را نوشیدیم و خنکی اش را با تک تک سلولهایم حس کردم! و بعد علیرضا گفت روزه بودیم! دمت گرم خداوکیل! فردا رو ما هم حساب کن! قربون اون لب تشنه ای که خودش تشنگی کشید اما نمیذاره ماها که شی مذکوری هم نیستیم تشنگی بکشنیم! قربان انت الذی سقیت و ایضا انت الذی انسیت


منبع این نوشته : منبع