علیرضا؛ شماره دوم

گریه که عار نیست

اعتکاف ویژه نوجوانان تجربه جالبیست و با بچه های کانون تجربه جالبتر! روز اول بعد از نماز صبح جاها رو پهن کردیم بخوابیم اما دریغ از قصد خواب حتی؛ یکی دنبال دیگری میکرد یکی جیغ میکشید یکی بلند بلند خاطره تعریف میکرد.هر چه گفتیم فایده نداشت گفتم علیرضا دو ساعت دیگر همه شان بیهوش شدند ولشون کن ما خوابیدیم اما دو ساعت بعد با سر و صدای دهشتناکشان بیدار شدیم، خلاصه تا خود ساعت ١٢ که ساعت بیداری بود اینها بیدار بودند چطور و چگونه را هنوز دانشمندان نفهمیدند! خلاصه علیرضا یک گروه انتظامات زده بود برای ساعت خواب و بیداری و گوشی ها اما خود اینها شده بودند عامل بی نظمی! میزند میریختند شبانه عملیات اجرا میکردند و اصلا یک وضعی، من دم بچه هایی که به این وضع گله داشتند را گرفتم و مجتبی هم اما علیرضا گوشش بدهکار نبود تا اینجا این دو قطبی کمی چاشنی طنز و سرگرمی داشت اما روز سوم بعد از نماز صبح شده بود میدان جنگ یکهو حاج علی گفت هر کی طرفدار انتظاماته بیاد اینور و هرکی ضد انتظاماته بره اونور! یا للعجب اینا بخوان همو بزنن نمیشه جمعشون کرد! هر چی هم میپرسیدیم جواب نمیداد -"یالا همه تو صف! نه پشت هم نه، کنار هم تو یه خط" منو مجتبی را کشیدند و بردند توی صف ضد انتظامات علیرضا هم آنور حالا چه میخواهد بکند؟؟ بعضی تسبیح اورده بودند بعضی بالشت 

رجزخوانیها را با صدای بلندش ساکت کرد و گفت: هر کدورتی بود تموم شد هرکی با روبروییش دست بده و روبوسی کنید!

صحنه ای شده بود شب عملیاتی، نایاب!! همه بهتی کردند و رفتند توی بغل هم

عباس بعدا گفت وقتی حاج علی این حرفو زد من یه جوریم شد

ایزدی گفت من گریه ام گرفت

عباس گفت آره همینو میخواستم بگم


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,علیرضا ,بودند